loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 239
11 زمان : 1399:2

من يكي از دوست‌هاي عسل، يعني همان بچه خرسه هستم. من هم ديگر بچه آدم نيستم، من تازگي يك بچه گربه شده‌ام؛ اما نه براي اينكه عاشق غذاي گربه‌اي باشم، نه! من حالم از موش به هم مي‌خورد. من آرزو كردم بچه گربه شوم، فقط براي اينكه گربه‌ها به مدرسه نمي ‏روند. گربه‌ي خانه‌ي ما كه همين طور بود. از او ياد گرفتم كه گربه شوم.
گربه‌ي خانه از صبح تا شب دور حياط با خواهرش بازي مي‌كرد. وقتي مي‌رفتم مدرسه، مي‌پريد روي ديوار و به من پز مي‌داد كه از درس خواندن راحت است.
خيلي نقشه‌ها براي گربه شدنم داشتم. فكر كردم به جاي مدرسه رفتن، با بابا گربه‌ام مي‌رويم پارك. مي‌پريم سر ديوار و ميوميو مي‌كنيم.
يك فكر ديگر هم داشتم. اين كه از بابا گربه‌ام بخواهم يك خواهر گربه‌اي برايم پيدا كند. آن وقت با او بازي مي‌كردم. وقتي هم لباس‌هايم كوچك مي‌شد، آن‌ها را به او مي‌دادم. آن وقت من هم مثل گربه‌ي خانه‌مان ديگر تنها نبود. يكي بود كه هميشه با او بازي كنم. اگر هم بابا، خواهر گربه‌اي پيدا نمي‌كرد، با همان گربه‌ي خانه و خواهرش دوست مي‌شدم و بازي مي‌كردم.
اين‌ها همه نقشه‌هاي خوبي بود؛ اما فقط نقشه بود. وقتي بچه گربه شدم، بابام هم زود بابا گربه شد. بعد بابا گربه، زود بچه گربه‌اش را روي پاهايش نشاند و گفت: «عزيزم فردا بايد بروم اسمت را از مدرسه‌ي آدم‌ها خط بزنم.» خيلي خوش‌حال شدم؛ اما بابا گربه زود گفت: «بايد بروم مدرسه‌ي جديدي اسمت را بنويسم، مدرسه‌ي گربه‌ها!»
فكر مي‌كنم امسال موقع فوت كردن شمع‌هاي كيكم، بايد آرزوي ديگري بكنم. ميوووووو

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

من يكي از دوست‌هاي عسل، يعني همان بچه خرسه هستم. من هم ديگر بچه آدم نيستم، من تازگي يك بچه گربه شده‌ام؛ اما نه براي اينكه عاشق غذاي گربه‌اي باشم، نه! من حالم از موش به هم مي‌خورد. من آرزو كردم بچه گربه شوم، فقط براي اينكه گربه‌ها به مدرسه نمي ‏روند. گربه‌ي خانه‌ي ما كه همين طور بود. از او ياد گرفتم كه گربه شوم.
گربه‌ي خانه از صبح تا شب دور حياط با خواهرش بازي مي‌كرد. وقتي مي‌رفتم مدرسه، مي‌پريد روي ديوار و به من پز مي‌داد كه از درس خواندن راحت است.
خيلي نقشه‌ها براي گربه شدنم داشتم. فكر كردم به جاي مدرسه رفتن، با بابا گربه‌ام مي‌رويم پارك. مي‌پريم سر ديوار و ميوميو مي‌كنيم.
يك فكر ديگر هم داشتم. اين كه از بابا گربه‌ام بخواهم يك خواهر گربه‌اي برايم پيدا كند. آن وقت با او بازي مي‌كردم. وقتي هم لباس‌هايم كوچك مي‌شد، آن‌ها را به او مي‌دادم. آن وقت من هم مثل گربه‌ي خانه‌مان ديگر تنها نبود. يكي بود كه هميشه با او بازي كنم. اگر هم بابا، خواهر گربه‌اي پيدا نمي‌كرد، با همان گربه‌ي خانه و خواهرش دوست مي‌شدم و بازي مي‌كردم.
اين‌ها همه نقشه‌هاي خوبي بود؛ اما فقط نقشه بود. وقتي بچه گربه شدم، بابام هم زود بابا گربه شد. بعد بابا گربه، زود بچه گربه‌اش را روي پاهايش نشاند و گفت: «عزيزم فردا بايد بروم اسمت را از مدرسه‌ي آدم‌ها خط بزنم.» خيلي خوش‌حال شدم؛ اما بابا گربه زود گفت: «بايد بروم مدرسه‌ي جديدي اسمت را بنويسم، مدرسه‌ي گربه‌ها!»
فكر مي‌كنم امسال موقع فوت كردن شمع‌هاي كيكم، بايد آرزوي ديگري بكنم. ميوووووو

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 59
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز : 52
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 182
  • بازدید ماه : 1873
  • بازدید سال : 2261
  • بازدید کلی : 126060
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی